دلم نیومد ...

سلام

راستش میخواستم اینجا رو با همه ی مطالبش به جای دیگه ای منتق کنم اما ...

اما ... دلم نیومد ...

من اینجا رو خیلی دوست دارم ... خیلی ...

قسمتی از بهترین خاطرات زندگی من تو بازه ی زمانی بوده که اینجا رو داشتم اتفاقتی که هم تلخ بودن هم شیرین اما بهترین های زندگی من شدند و من باهاشون رشد کردم ...

اتفاقاتی مثل کنکور دادن ام و همه ی سختی هاش که جز خاطرات تلخش میشه یا مثل چادری شدنم مثل کربلا رفتن مثل کلی خاطره ی خوبه دیگه ...

اینجا رو ... قالبش رو ... صوتش رو ... فونتش رو ... چه میدونم همه چی رو خیلی دوست دارم ... خیلی ...

اینجا فعلا همین طوری میمونه شاید یه روزی دوباره برگشتم اما همه ی کامنت هاشو حتما میخونم ... سر میزنم و اینکه به هر حال هستم اینجا اما نا محسوس ...

مدل محسوسم هم از این به بعد تو این  وبلاگ میبینید :

اینجا

یا علی

شاید تا مدتی ...

بسم الله الرحمن الرحیم

دوستان خوبم سلام

همون طوری که میدونید روز پنج شنبه جمعه ی این هفته چند ساعتی وبلاگ من هک شده بود ...

نمیدونم کی و چرا ... به هر حال تا یه مدتی این وبلاگ فعالیت نمیکنه !

نمیدونم شاید بعدا جای دیگه در خدمت تون باشم ... اما ... فعلا نه ...

من بهتون سر میزنم شما هم کما فی السابق دعا گوی ما باشید ...

 یا علی

 

الهی برات بمیرم ... حسین شاه و امیرم ...

مادرت رو صدا نزن جان برادر   این طوری دست و پا نزن جان برادر


امام رضا علیه السلام فرمود : جد ما رو مثل گوسفند سر بریدند 


من میگم : یعنی وقتی یکی یه گوسفند رو سر میبره کسی دلش برا گوسفنده میسوزه ؟! امام ما رو سر بریدند اما هیشکی دلش نسوخت ....


غریب کربلــــــــــــــــــــــــا .... حسیــــــــــــــــــــــن .... 

 

 

 

پ ن : یا امیرالمومنین ...
تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد .... کاشکی اقا یه نگاه از جنس اون نگاهای معروفش بهمون بکنه ...
الهی شکرت 

امروز باز هم به چادرم افتخار کردم ...

امروز تو دانشگاه با چند تا از پسرای کلاس مون که بچه های خوبی هستند اما از لحاظ تفکر و اعتقاد خلاف نظر هم هستیم در مورد یه سری از کارهای گروهی و علمی صحبت میکردیم من اصرار داشتم که دیگه نمیخوام تو گروه باشم و ادامه بدم و اونا تاکید میکردند که بمون !
وقتی خیلی پا پی شدن که چرا میخوای بری ؟! دلیل واقعیش رو بهشون گفتم . دلیلم این بود که ادم وقتی تنهاست میتونه هر کاری دلش میخواد انجام بده اما وقتی چادری باشه شان چادر باعث میشه یه سری از کارها رو انجام ندی ! مثلا صرف یه کار علمی بد که نیست خوبم هست اما شاید تو دید دیگران وجه ی مناسبی نداشته باشه حالا اگه ادم خودش تنها باشه میگه عیب نداره ، هر کی هرچی میخواد بگه اما حس قشنگی نیست وقتی چادری هستی کسی بگه همون دختر چادریه !
تا قبلش قانع نمیشدند اما اینو که گفتم سکوت شد ... و بعدشم بدون نتیجه از هم خداحافظی کردیم ...
یه ساعت بعد یکی شون یه اس ام اس داد که متنش خیلی برام جالب بود ، نوشته بود :

چادر عقیده نیست نماده ! نماده واسه اینکه اونایی که کثیفند ! بفهمند چیزایی دست نیافتنی هم هست ... امیدوارم که عقیده تون همین بمونه !

خیلی برام جالب بود ... پسری که حتا رو ابتدایی ترین عقاید مسلمونا بحث میکنه و بعضی جاها احساس میکنی خیلی با هم در تضاد فکری هستید همچین تعریف قشنگی از حجاب و البته حجاب برتر که همون چادر هست میکنه و جالب اینجاست تشویق میکنه که دست از این باورت بر ندار !

و لذت بخش تر اینکه وقتی میبینی با وجود اینکه تو پسر نیستی اما خدا چقدر قشنگ بهت تقلب رسونیده تو نوع پوششت تا توی جامعه امنیت داشته باشی تا از نگاه های به قول قران مریض و به قول این هم کلاسی من کثیف در امان باشی ...

بچه ها ، این ادما خیلی دلای پاکی دارند که صادقانه در مورد همچین دستورات الهی مثل حجاب نظر میدن ، گاهی احساس میکنم در مورد بقیه ی چیزا هم اطلاعات و علم شون کمه ... دعا کنید خدا طمع ایمان رو بهشون بچشونه ... حیف این جوون هاست ...

 

تفاوت یک انسان شونزده ساله و یک انسان شونصد ساله !

داشتم فک میکردم بعضی ها تو شانزده سالگی یه چیزایی رو میفهمند که خیلی ها تو شونصد سالگی هم نمیفهمند چی به چیه !

تو این ایام اربعین چه حرف ها که نشنیدم ...

یا صاحب الزمان آجرک الله ...

این تصویر یک شهید نوجوان است :

و این قسمتی از وصیت نامه ی یک شهید شونزده ساله : ( بچه ها ، تنها ارزویش را بخونید ! تنها ارزویش ... )

ای ملت قهرمان، هم اکنون که وصیت مرا می‌شنوید، بدانید که ما به خاطر آب و خاک کشته نشده‌ایم؛ بلکه جان ناقابل خود را در راه اسلام عزیز فدا کرده‌ایم.  

ای خواهری که هم‌اکنون به وصیت من گوش می‌دهی، بدان که تنها آرزویم در تمام دوران  نوجوانی خالی بودن جامعه از بی‌حجابی و یا بی‌عفتی بود. 

یادم نمی‌رود روزی که مأمور گشت در امامزاده بودم، رسیدم به خواهری که با ول دادن چادر خود و نشان دادن محرمات خود خون هر جوان غیرتمندی و هر انسان غیوری را به جوش می‌آورد. بر حسب احساس مسئولیت جلو رفتم و با لحنی که خدا می‌داند خجالت کشیدم، گفتم: خواهر عزیز زیارت مستحب است اما حفظ حجاب واجب و بی‌درنگ دور شدم.

خواهر عزیز حجاب تو سنگر توست؛ پس این سنگر را هرگز و به هیچ وجه رها نساز که کوبنده‌تر از خون شهید است.

قسمتی از وصیت نامه ی شهید محمدرضا فلاح مهرجردی

 شهیدی که حتا نتونستم عکس خودش رو پیدا کنم ... انقدر که گمنام است ...  اما مطمئنم که الگویش شهید قاسم بن الحسن بود ...

و این هم بخشی از دست نوشته های یک شهید شونزده ساله ی دیگر ... شهیدی که گناهان یک روزش را برای خودش نوشته است :

به گزارش خبرگزاری مهر، راوی که یکی از بچه های تفحص پیکر شهداست می گوید: خواندن بخشی از یادداشتهای این شهید 16 ساله برای لحظاتی ما را به فکر فرو برد که کجائیم و چه می کنیم. گناهان یک روز او عبارت بودند از:

• سجده نماز ظهر طولانی نبود.
• زیاد خندیدم.
• هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.

راوی در سطر آخر افزوده بود که: دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر شانزده ساله کوچکترم... !

 
و نمیگذارم تصویر جوان امروزی را ، که هر روز مجبورم خودش را و خوشان را ببینم ! یک جوان امروزی که شونصد سالش شده اما هنوز امام حسین رو نفهمیده و عظمت کارش را ... چیزی که دشمن دانا فهمیده و دوست نادان نه !
 
یاد صحبت های دوستی می افتم که در وبلاگش گفته بود :

چند وقت پیش داشتم سخنرانی آقای (ایهود) باراک اوباما رو گوش میکردم که 2 تا نکته خیلی جالب اما تکراری ذهنم رو به خودش مشغول کرد که در مورد نحوه ء ساقط کردن و از  بین بردن ایران و بخصوص شیعه بود { البته ایشون توی تقریبا 10 سخنرانی قبلیش هم این رو گفته بود}: بد نیست این نکات رو بدونید" البته قبلا از آقای فرانسیس فوکویاما هم شنیده بودم(تشبیه شیعه به پرنده و نحوه کشتن این پرنده ؛ انشالله حتما در مورد ایشون هم مطلب خواهم نوشت). اما آقای ایهود(باراک)اوباما خیلی دقیقتر به این موارد اشاره کرد که متاسفانه خیلی از ماها اصلا بهش توجه نداریم حتی خود من.ایشون گفتن که اگر این 2 تا رو از ایران بگیریم ایران رو شکست خواهیم داد. و تمام سرمایه گذاری هاشون الان روی این موارد معطوف شده که واسه دیدنش کافیه نگاهی به اطرافمون داشته باشیم.

-            پرچم سبز مهدویت:(بحث انتظار )و از نگاه فوکویا " ولایت"که ایران و ایرانی ثابت کرد هرگز ولایت فقیه رو تنها نمیگذاره. پس قدر رهبرمون رو بدونیم و اینقدر دلشون رو خون نکنیم. این همون مسئله ای بود که چند تا ناانسان ، به رهبر نامه جام زهر دادند و توی فتنه هدف اصلی شونم همین بود اما به لطف خدا کور شدند و رهبر پیش ما عزیزتر شد.

-           پرچم سرخ حسین (ع) :"نماد جمهوری اسلامی ایران " و از نگاه آقای فوکویا (شهادت ،شهدا)که دقیقا توی فتنه عاشورای 88 این اتفاق افتاد . ولی مردم ایران با هر دین و مسلک و سیاست و منشی ثابت کردند که هرگز این پرچم رو رها نمی کنند و حماسه 9 دی خلق شد. جالبه عاشورای سال 87 تهران بودم و نزدیک حوالی میدان توپخانه خیابان ارامنه تهران ، هموطنان ارامنه داشتن نذری پخش می کردن. اون هم ارامنه پروتستان که اصلا ضد اسلام ترین فرقه مسیحیت هستند. حالا شما روشنفکرا : نگید چیه همش حسین حسین می کنید؟ نگید دیگه چرا سیاه می پوشید ؟ دشمنای ما فقط این رو میخوان که حسین (ع)  رو از ما بگیرن.دیگه نگید دیانت از سیاست جداست.


آجرک الله یا صاحب الزمان ... خدا صبرتون بده اقا ... شما که سال هاست دارید این همه بی حیایی بشر رو میبینید و دم نمیزنید ! خدا صبرتون بده که هنوزم کسایی رو میبینید که تفکرات شون با لشکر یزید فرقی نداره و تحمل میکنید ... و میبینید کم کاری های بی شمار من و امثال منی که دم از عشق جدتون میزنیم و اینقدر برا دین مون کم میذاریم ... اره ما بیشتر مقصریم ... آجرک الله یا صاحب الزمان ...

خانوم ... وقتی من از بی حرمتی به برادر غریب تون اینقدر اشفته شدم ... اجازه هست یه سوال بپرسم ؟! وقتی با چوب خیزران ... توی اون تشت طلا ... دندون های داداش تون ... ولش کنید غلط کردم ... من اصلا هیچی نمیگم ...

 آخ امان از دل زینب ...

آخرین نگاهش به تو بود ...

وقتی بر روی سینه اش نشست ، همان لحظه ای که شمشیر را کشید ... مسیر نگاهش را دنبال کرد ... به نیزه ای نگاه میکرد که سر بریده عباس روی آن بود ... انگار در دلش میگفت شرمنده ات هستم که تا زنده ام نتوانستم مانع شان شوم تا سرت سلامت بماند ...

شنید که زیر لب چیزی میگوید ... گمان کرد که طاقتش از دیدن عباس بر نیزه ها و اضطرار حرم و سنگینی وزن ان ملعون بر سینه اش تاب شده و زبان به نفرین باز کرده است ... گوشش را کنار لبان خشک و ترک خورده اش که برید ... با صدایی ارام شنید که میگفت :

الهی ! شیعتی و محبی ...

خدایا بعد از من با محبینم چی کار میخوای بکنی ؟!این اخرین کلام مولای ما بود ...

حالا دوست عزیز من ، به نظرت اخرین نگاه امام شهیدت به عباس بود یا به من و تو ؟! برا جد غریب بچه سیدها ، تو چی کار کردی ؟!

چادر روز دهم ...

 برای زمین انداختن یک زن، کشیدن چادرش کفایت می کند، چه رسد به اینکه آن زن، نامش «فاطمه» باشد و همسرش «علی»، شهید عملیات محرم، در رودخانه «دویرج». یعنی لازم به سیلی زدن نیست!

حتما برید به ادامه ی مطلب ...

ادامه نوشته

دوستت دارم تمام سرنوشت من ، حســـــــــــــــــــــــین ...

نمیدونم چی شده ؟! ثانیه به ثانیه یاد کربلام ... اصلا یه دقه هم از ذهنم بیرون نمیره ...
خیلی خوبه که امام حسین هست ... این که بدونی کسی رو داری که سرنوشتت رو بهش سپردی و مطمئنی از هر کس دیگه ای تو عالم به تو دلسوزتره ... خدا رو شکر ...

 

 


فردای ماجرای غار حرا و بعثت رسول خدا ، ورقه بن نوفل در مسجد الحرام پیامبر را دید ،با دیدن او بی درنگ فریاد زد : " به ان خدایی که جانم در دست اوست تو پیغمبر این امتی . قوم نادان بر سر این امر تو را تکذیب میکنند ، به ازارت می پردازند ، از شهر خارجت میکنند ،و با تو به جنگ و ستیز می پردازند . اگر من ان روز را درک کنم ، دین خدا را با تو حمایت میکنم . "
انگاه به پیامبر نزدیک شد و سر مبارکش را بوسید .
حضرت مجددا پرسید : مرا از وطنم اواره میکندد ؟!
عرض کرد : بلی ، ای کاش من جوان بودم ، ای کاش تا ان روز زنده می ماندم ...
*حتا هجرت کردن و دور شدن از محل تولد و وطن برای رسول خدا هم سخت بوده ، اونقدر که در بین صحبت های ورقه بن نوفل مجددا همون رو تکرار میکنند و از شنیدن این حرف بیش از بقیه ازرده خاطر میشوند با وجود اینکه مکه در اون زمان پر از کفر و ستم بوده اما دل کندن از وطن همیشه سخته ...
دلم تنگ میشه برای شهرم ...

  

کسی که بهشت و جهنم مقابل اوست وقت خالی ندارد ...

کمدم رو ریختم بیرون تا وسایلم رو دسته دسته تو کارتون بچینم برا خونه کشی !
توی وسایلم یه کتاب کوچولو هم بیرون افتاد از نمایشگاه کتاب مسجد محل خریده بودمش چند سال پیش ، اما نمیدونم چرا به جای کتاب خونه ام اومده بود توی میز کامپیوتر ؟!
تیترش برام جالب بود " عنوان حدیث بصری " معرفت امیرالمومنین
و بعد عکس دو تا از عالم های بزرگ دینی رو گذاشته که من زیاد عکس شونو دیدم اما به اسم نمیدونم ! بعد جلو یکیش نوشته : روایت عنوان بصری را به شاگردان خود توصیه و میفرمودند : ان را در جیب خود بگذارید و هفته ای یکی دو بار بخوانید ...
و جلو اون یکی عکس نوشته :ان را به نورانیت در جانماز خود قرار داده و تا چهل روز هر روز یک مرتبه بخوانید تا به خود امیرالمومنین راه یابید ....
وسایلم رو همون جوری پخش و پلا رو زمین گذاشتم و پریدم پای کامپیوتر تا ببینم این حدیث بصری یعنی چی ؟! تو گوگل یه سرچ کردم نمیدونید چه مطالبی باز شد ! سر از وصیت نامه ی مرحوم قاضی در اوردم و کلی مطلب دیگه ... الانم یه بار در میان مامان بابام دارن میگن این وسایل رو از زمین جمع کن ! خلاصه
نشد همه شو کامل بخونم تا خلاصه اش رو براتون بذارم
تیتر همین مطلبم حدیث حضرت علی بود یکی از همون جمله های قشنگی که الان خوندم و کلی براش ذوق کردم ...
شماهم زحمت یه سرچ تو گوگل رو بکشید تا ببینید این حدیث بصری چه نعمتی برا شیعه هاست ...
( زنگ خونه مونو زدند !!! هنوز وسایلا رو زمینه  :) )

این پست به زودی تکمیل میشود !

عاشق ترین مرد ...

بسم الله الرحمن الرحیم


میخوام برای پنجمین بار این کتاب رو بخونم ...احساس میکنم هر ادمی تو هر سن و مقامی که هست اگه این کتاب رو بارها بخونه و کلمه به کلمه اش رو حفظ کنه بازم حقش رو ادا نکرده ...
کتاب استاد عشق رو میگم ... زندگی نامه ی پروفسور حسابی به قلم پسرشون .
اولین بار اول راهنمایی بودم که دایی دوست صمیمیم گفته بود باید این کتاب رو بخونید بعدا ازتون امتحانش رو میگیرم و عجب شیوه ی تربیتی قشنگی بود ...
یه نوجوون تو اون سن که شخصیتش داره شکل میگیره یه کسی رو الگوی خودش کنه که هم فوق العاده دین توی زندگیش پررنگه و به قول خودشون حتا زمانیکه به خاطر فقر مالی شون مجبور بودن توی مدرسه ی شبانه روزی مسیحی ها زندگی کنند شبا حتما با ذکر ناد علی میخوابیدند و از اون طرف اونقدر این مرد با اراده و اهل درس خوندن و مطالعه است که ادم میفهمه ما از یه درصد عمرمونم استفاده نکردیم و تا حدی ایشون وطن پرست هستند که به همه ی امکانات فوق العاده و عجیب غریب اون ور اب ! با دید تمسخر نگاه میکنند و میان به کشور عقب مانده از دنیای اون روز خودشون و چقدر سختی میکشند تا ایران ، اباد بشه ... که هنوزم اگه دانشگاه تهرانی هست و اگه ما به استقلال رسیدیم تو رشته و استاد و دانشجو از ایشون داریم ...
 اون روزا خوندن این مطالب خیلی به درد یه بچه ی ده دوازده ساله میخورد ...
بعدا تو دوران دبیرستان یه بار دیگه خوندمش و سال پیش دانشگاهی یه بار دیگه ... یادمه اخرین صفحه اش رو که خوندم کتاب رو بستم ، سرم رو گذاشتم رو میز و بلند بلند گریه میکردم ! ( خوبه بار سومم بود ! )
همون موقع به سه تا از دبیرام دادم که بخوننش و اخری شون دیگه پسش نداد ...
دو سال پیش دوباره پی دی افش رو پیدا کردم و خوندم ...
پارسال تو دانشگاه الزهرا یکی از استادامون خیلی نابغه بود داشت کاراش رو درست میکرد از ایران بره کلی باهم حرف زدیم من میگفتم نرو ! فرداش براش این کتاب رو خریدم و بهش هدیه دادم و برا همیشه اومدم کرمانشاه ... تابستون که رفتم الزهرا میگفتند دکتر نرفته ... تصمیم گرفته ایران بمونه ...
اول مهر این کتاب رو به یکی از اقوام که داره تموم تلاشش رو میکنه از ایران بره پیشنهاد کردم حالا که خوندش اوردم که برا بار پنجم خودم بخونمش !
چقدر خوب میشه اگه شما هم خواننده ی این کتاب بشید ...


چقدر رهبرمون به درس خوندن جوونا تاکید دارند ، دیروز دوستم میگفت : چرا جوون های ولایی تحصیل کردمون تو جامعه اینقدر کم شدند؟!راست میگفت الان چند نفر رو داریم که مثل مصطفی عزیزمون مثل شهید احمدی روشن باشند ؟! چند تا دکتر حسابی الان تو ایران داریم ؟!
امام خامنه ای خطاب به جوانان فرمودند :
آرمانگرایی در علم یعنی به دنبال قله های علمی رفتن که این هدف، خوب درس خواندن را ضروری می سازد. امروز درس خواندن،‌علم آموزی،پژوهش و جدیت در کار اصلی دانشجویی، یک جهاد است.
فرازی از وصیت نامه ی شهید عبادی :
یادم باشد.درس بخوانم که مبادا فردا پست های حساس و مهم بدست نااهلان بیافتد

بدنت چقدر می ارزه ؟!

بسم الله الرحمن الرحیم
امروز داشتم سخنرانی استاد انصاریان رو گوش میدادم مطلبی رو گفتند که به نظرم خیلی جالب اومد .
میگفتند سال ها قبل کتابی رو از فیزیولوژیست اروپایی خوندند در مورد تجزیه ی بدن انسان به عناصر سازنده اش ... یعنی همینی که هستیم رو عنصر به عنصر جدا کنند ! با کل چربی یه بدن معمولی میشه هفت تا صابون ساخت ، اب بدن فقط به اندازه ی یه بار دوش گرفتنم کمتر میشه ، مقدار گوگرد در بدن به اندازه ای هست که میشه بدن الوده ی یه سگ رو باهاش شست ، مقدار کربنی که از بدن در بیاد میشه هفت تا مداد چوبی رو نوک توش گذاشت ، مقدار اهن بدن میشه پنج شش تا میخ بنفشی که ته کفش میزنند ، مقدار گچی که از املاح بدن در میاد لانه ی یه دونه مرغ رو میتونه سفید کنه ...
حالا من نمیدونم این عین اماری که شیخ انصاریان از اون کتاب نقل میکنند ، شما خودتون حساب کنید فرض کنید اصلا همه ی اینا دو برابر ، دیگه بیشتر از این که واقعا نمیشه ...
حالا تصور کنید ده تا قالب صابون ، چند تا سطل اب یه کم گوگرد ده دوازده  تا مداد شش هفت تا میخ با یه مقدار گچ ، این مجموعه به نظر خودتون چقدر می ارزه ؟!اون چیه که به انسان ارزش میده و اونو اشرف مخلوقات میکنه ؟! و اون چیه که انسانی که اینقدر بی ارزش رو به خودش مغرور میکنه ؟! به قول شیخ انصاریان اون چیه که باعث میشه یه ادمی که کلا بدنش صد هزار تومن نمی ارزه برا حمل همین بدن یه ماشین دویست میلیونی میخره ؟! یه خونه ی میلیاردی می خره ؟!


در باب هفدهم کتاب وسائل الشیعه پیرامون لزوم سرزنش نفس ، ادب کردن و دشمن داشتن ان نوشته است :
حسن بن جهم از امام رضا ( علیه اسلام ) میکند : مردی از بنی اسرائیل چهل سال بندگی خدا را کرد و انگاه یک قربانی به محضر خدا نمود و قبول نشد انگاه خطاب به نفس خود چنین گفت : ای نفس انچه به من رسیده نیست مگر از جانب تو و گناهی وجود ندارد مگر از طرف تو پس خداوند بزرگ به سوی او وحی فرستاد که این سرزنش و توبیخی که تو از نفس خود کردی از بندگی چهل ساله ات بالاتر و ارزشمند تر است .

 

پ ن : از همه ی دوستانی که توی پست خانومانه راهنمایی ام کردند ممنونم ... هنوز هم منتظر نظرات خانوم های مهربون هستم ...

یعنی تو اینقدر مرخصی ؟!

به هزار و یک دلیل غیر منطقی تا حالا که بیست سالمه یکی از عمه هامو ندیده بودم ! تازه تازه دو هفته است که داریم باهم اشنا میشیم !
از اول که با تعجب به مامانم گفت : تو که خودت اینجوری نیستی این چیه رو سر این گذاشتی ؟! ( منظورش چادرم بود ! ) مامانم هم توضیح داد که این خودش دوست داره چادر بذاره و کسی هم نتونسته چادرش رو ازش بگیره ...
بعد فهمیدیم محرم تو هیئت ما میومدند و منم خادم مراسم بود شاید اونجا هم منو دیده باشند ، تعجب کرده بود میگفت اونجا ادم های خفنی خادم میشدند تو اونجا چی کار میکردی ؟! ( حالا خوبه یه عده ادم خوشحال دور هم جمع شده بودیم ! تازه فهمیدم مردم چه شایعاتی بین خودشون میذارن تنها شرط خادم شدن مون هیئتی بودن مون بود ، همین ... ) بعد بحث شد که یه خواستگار طلبه داشتم دیگه عمه ام نه گذاشت نه برداشت گفت : یعنی تو اینقدر مرخصی ؟!
منو میگی !!!   قبلا هم از این حرف ها زیاد شنیده بودم مثلا چون منو خواهرم با پسر عموهام دست نمیدیم بهمون عقب مونده میگن !!!! اما خوب راستش انتظار همچین صراحتی رو تو برخورد دوم از عمه ام نداشتم !
خلاصه جونم براتون بگه امروز دوباره مهمون خونه شون هستیم زنگ زد گفت همین الان بیا گفتم نمیتونم امروز امتحان حفظ قران یک جز دارم باید این امتحان رو بدم عصر میام ! یه چیزی بهم گفت که دیگه نمیگم چی بود ! :) شما ندونید بهتره !



مثل همیشه که تو اتفاق های زندگیم گیر میکنم رفتم سراغ یکی از کتابام که خیلی اینجور وقتا به داد ادم میرسه ، کتاب وسائل الشیعه نوشته ی مرحوم حر عاملی ( ره ) همین طوری که توی فهرستش غوطه میخوردم رسیدم به باب نوزدهم :لزوم استقامت نمودن بر اطاعت حق و شکیبا بودن در برابر نافرمانی خدا
از رسول خدا نقل شده است که ایشان فرمودند : شکیبایی بر سه شکل است : شکیبایی زمان گرفتاری و مصیبت شکیبایی در فرمانبرداری و شکیبایی در برابر گناه و حرام الهی .
پس شخصی که بر بلا و مصیبتی شکیبایی کند تا انجا که این مصیبت را به ارامشی خوب تبدیل کند خداوند برایش سیصد درجه ثبت میکند که فاصله ی یک درجه ی ان تا درجه ی دیگر فاصله ی بین زمین و اسمان است و شخصی که بر طاعت الهی شکیبا باشد خداوند برای او ششصد درجه لحاظ میکند که فاصله ی یک درجه ان تا درجه ی دیگر بین حدود عرش زمین تا انتهای عرش الهی است و انسانی که در برابر گناه و حرام شکیبایی کند خداوند برای او نهصد درجه مینویسد که فاصله ی یک درجه ان تا درجه ی دیگر فاصله ی بین حد و مرز زمین تا انتهای عرش است ....
و از  امام باقر نقل شده است که حضرت سجاد در هنگام احتضار برای ایشان نقل کرده اند که امام حسین قبل از شهادت شان به حضرت سجاد فرموده اند : بر امور حق شکیبا باش اگر چه این شکیبایی بر تو تلخ باشد ...



پ ن : از همه ی دوستانی که توی پست خانومانه راهنمایی ام کردند ممنونم ... هنوز هم منتظر نظرات خانوم های مهربون هستم ...

خانومانه

سلام بچه ها خوبید ؟! این پست خصوصیه ! یعنی فقط خانوم ها میتونند رمز رو بگیرند و باید بین خودمون بمونه ...
هر کدوم که رمزش رو خواستید بهم بگید تا واستون بذارم ...
لطفا نظرات این پست رو هم خصوصی بذارید ...
ادامه نوشته

دریا ...

 

حسرت نبرم به خواب آن مرداب 
کآرام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم  ازطوفان 
دریا همه عمر خوابش آشفته ست


پ ن : گاهی وقتا باید تسلیم شد و راضی شد به رضای خدا ... گاهی وقتا باید دل به تقدیر داد و لذت برد از این همه سختی که داری تحمل میکنی و خونواده ات تحمل میکنند ... گاهی وقتا فکر میکنم باید سختی بکشی تا ... گاهی وقتا فکر میکنم اونایی که به توکل و توسل اعتقادی ندارند چه طوری تو زندگیاشون کم نمیارند ؟!


امام صادق علیه السلام فرمودند :
کسی که سه ویژگی به او داده شود از سه چیز بی نصیب نمانده است . کسی که به او دعا داده شده اجابت هم به او داده شده و کسی که به او شکر داده شده زیادی نعمت هم داده شده و کسی که به او توکل داده شده کفایت خداوندی هم داده شده است .
انگاه امام (ع)فرمودند : ایا قران خوانده ای که میفرماید : کسی که بر خدا توکل کند خداوند او را کفایت میکند (۱)و اگر سپاس گزار باشید زیادتی میبخشیم (۲)و مرا بخوانید تا شما را اجابت نمایم (۳)
(۱)طلاق/۳
(۲)ابراهیم/۷
(۳)غافر/۶۰

خجالت کشیدم ...

از روز اول اونقدر تعداد بچه های کلاس زیاد بود که خیلی زمان میبرد تا اسماشون رو یاد بگیریم اگه پیش میومد در مورد کسی صحبت کنیم چون اسمش رو بلد نبودیم مجبور میشدیم یه نشونه بدیم تا بقیه بفهمند کی رو میگیم ! خداییش برا هیچ کدوم هم اسم بدی نذاشتیم مثلا یکی شون شده بود جوانمرد ، یکی شده بود سی دی چه میدونم این مدلی واقعا هیچ کدومش بد نبود ...
دیروز توی سایت بودیم به یکی از بچه ها گفتم فکر کنم ما برا هر کدوم تون هر اسمی گذاشتیم شما خودتون میدونید خدا رحم کنه شما چه اسمایی واسه ما ها گذاشتید ... گفت : ما هیچ اسمی برا کسی نذاشتیم ... بعد گفت : یه ایه توی سوره ی حجرات هست دیگه نمیگم چیه ... خودت برو بخونش ...

خیلی خجالت کشیدم ....
چقدر خوبه که دوستای ادم ، ادم رو با قران نصیحت کنند ...


يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَومٌ مِّن قَوْمٍ عَسَى أَن يَكُونُوا خَيْرًا مِّنْهُمْ وَلَا نِسَاء مِّن نِّسَاء عَسَى أَن يَكُنَّ خَيْرًا مِّنْهُنَّ وَلَا تَلْمِزُوا أَنفُسَكُمْ وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ وَمَن لَّمْ يَتُبْ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ ﴿۱۱﴾

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِيمٌ ﴿۱۲﴾

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد نبايد قومى قوم ديگر را ريشخند كند شايد آنها از اينها بهتر باشند و نبايد زنانى زنان [ديگر] را [ريشخند كنند ] شايد آنها از اينها بهتر باشند و از يكديگر عيب مگيريد و به همديگر لقبهاى زشت مدهيد چه ناپسنديده است نام زشت پس از ايمان و هر كه توبه نكرد آنان خود ستمكارند (۱۱)

 

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد از بسيارى از گمانها بپرهيزيد كه پاره‏اى از گمانها گناه است و جاسوسى مكنيد و بعضى از شما غيبت بعضى نكند آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده‏اش را بخورد از آن كراهت داريد [پس] از خدا بترسيد كه خدا توبه‏پذير مهربان است (۱۲)

زیبایی دین

زیبایی دین به همینه که سخنرانی مرحوم کافی رو گوش کنی و ذوق کنی که بعد از گذشت  ۴۰ سال دین تو همون دینه با همون باورها و همون تذکرات و بعد ببینی توی هر دوره ای هم ادم خوب بوده هم ادم بد ... ببینی حتا زمان شاه هم گاهی مسجد و هیئت ها اونقدر شلوغ میشده که تا کجا تو خیابون مردم مینشستند و اونقدر جمعیت زیاد میشده که خود مرحوم کافی هم تعجبش رو بیان میکنه ... و جالب تر اینکه این مراسم توی ایام فاطمیه برگزار شده و چقدر کوتاه فکرند مردمی که به این نتیجه رسیده اند که ماجرای شهادت حضرت زهرا بعد از انقلاب به وجود امده !
و بعد چه شنیدنیه حرف های حضرت استاد در مورد احترام به پدر و مادر و اینکه از هر دستی بدهی از همون دست پس میگیری ...
و زمانی زیبایی دینت را میفهمی که بیشتر بفهمی !
چند خواهر و برادر که سالها باهم رفت و امدی نداشتند به لطف خدا و برکت امام حسین حالا دوباره دور هم جمع شده اند ... خیلی از مسائل بعد از این همه سال تازه داره بازگو میشه ... سوء تفاهم هایی که میشد با یه سوال و یه جواب ساده حل شند ! اما نکته ی مهمش اینه : با چشم خودم میبینم هر کدوم ، هر طور با پدر و مادر پیرشون رفتار کردند حالا دارند از طرف بچه هاشون همون رفتار رو میبینند ...
چقدر سنگین است این حق پدر و مادر ....


در سخنرانی استاد هاشمی نژاد شنیدم که در حدیث قدسی خداوند میفرماید : رسول خدا ( ص ) یتیم شدند چون تحمل بار سنگین رسالت و حقوق والدین برای یک نفر بسیار سخت است ...
خدا کمک مون کنه ...


به وبلاگ من و زهرای خوبم سر بزنید ... مصداق واقعی یک زندگی اسمانی در دنیای امروز ماست ... الحمدلله که در مملکت امام زمان ، جوانانی تا این اندازه پایبند وجود دارد ... خدا ان شالله به همه ی ما چنین توفیقی عنایت کنه ...
http://02nafar.blogfa.com/

از تو ممنونم ...

از تو ممنونم ، نکردی جوابم ، با حال خرابم ، تو جمع گداهات تو کردی حسابم

دلم هوای شب جمعه ی حرم ارباب رو کرده ... اگه همه ی دنیا رو داشته باشی و حسین رو نداشته باشی ، اینگار که هیچ لذتی از زندگی نبردی ... 
خدایا ممنونم که دیوونه ام کردی ... نکنه یه وقت دوباره عاقل شم ... کمکم کن ... من که جز تو کسی رو ندارم ...
نمیدونم اگه امام حسین رو نداشتم چی کار میکردم ... خدا رو شکر ...

حسرت ...

حسرت میخورم به ادمایی که از دنیا بریدن .... به ادم های خوب عالم ... به ادمایی که فقط خدا براشون مهمه نه خلق خدا ... حسرت میخورم به ادمایی که نچسبیدن به این همه کارهای بیهوده و بی خود دنیا ...
حالم از خودم بهم میخوره ... از اینکه صبح تا شب هیچ کار مفیدی برا دنیا و اخرت خودم و دیگران نمیکنم ...
میترسم از هجرت ... از ورود به یه محیط جدید ... از اینکه همین یه ذره ایمانی که با بدبختی جمعش کردم رو از دست بدم ... دلم همسفر میخواد ... یکی که کنترلم کنه ... یکی که کمکم کنه ...
خدایا تو همسفرم باش ... به حق اون اقایی که تموم هستی من شده و این روزا با پای نیزه داره کوفه تا شام رو سفر میکنه ... تو خود شاهدی که اگه توکلم به تو و توسلم به خون تو نبود نمیتونستم ...
این حدیث رو امشب خوندم ، چقدر از خودمون غافلیم ...

 امام سجّاد علیه السلام فرمودند : بینوا آدمى ! هرروز سه مصیبت به او مى رسد و حتّى از یکى از آنها پند نمى گیرد ، که اگر پند مى گرفت ، سختیها و کار دنیا بر او آسان مى شد:  


مصـیبت نخست ، روزى است که از عـمر او کم مى شود . در صـورتى که اگر از مال او چـیزى کم گردد ، اندوهگین مى شود ، حال آن که مال، جایگزین دارد ، امّا عمرِ از دست رفته ، جبران نمى‌شود. 

مصـیبت دوم این است که روزیش را به طور کامل دریافت مى کند، که اگر از راه حلال باشد باید حساب پس دهد و اگر از راه حرام باشد کیفر مى بیند.
 

مصـیبت سوم از اینها بزرگتر است . عرض شد : آن چیست ؟  

فرمود : هیچ روزى را به شب نمى رساند مگر این که یک منزل به آخرت نزدیک شده است، امّا نمى داند به سوى بهشت یا به سوى آتش.

دعام کنید ...

من و تو ، جوان قرن 21 ، تسکین قلب حضرت سجاد بودیم در صبح روز یازدهم ... باورت میشود ؟!

صبح روز یازدهم زمانی که اسرا را از کنار اجساد تکه تکه ی شهدای کربلا عبور میدادند هر کس خودش را بر روی جنازه ی یکی از محارمش می انداخت و صدای ناله اش به اسمان میرسید ...
حضرت سجاد که به علت بیماری و البته غل و زنجیرهایی که به دست و پاهای مبارکشان بسته شده بود توانایی پایین امدن از ناقه ی بی جهاز خود را نداشتند ....
ایشان همان طور از فراز شتر نظاره گر این صحنه های دلخراش بودند ... تنها جوان بنی هاشم ... تنها مرد مانده از این قبیله ... با تمام غیرت و حمیتش  از سویی حالا شاهد تنهایی مخدرات و پرده نشینان ال الله در میان مردانی بی حیاست و از سوی دیگر تمام مردان و عزیزانش را قطعه قطعه ، بی سر ، بی دست ، بی کفن بر روی خاک میبیند ... بدون انکه برنامه ای برای تشییع و خاک سپاری شان باشد ...
این شرایط انقدر از لحاظ روحی ، فشار سنگینی را بر حضرت وارد میکند که عمه جان شان از ان باخبر شده و برای دلداری و تسلی ایشان می شتابند ...
ایشان فرمودند : ای حجت خدا و تنها یادگار برادرم ارام باش . چرا و این چه حالی است که میخواهی خود را هلاک کنی ؟ میبینم میخواهی زیر بار حوادث جاری زانو به زمین بگذاری و طاقت خود را از دست بدهی ! دل تنگ مباش و خاطر پریشان مدار . به زودی مردمی که فرعون صفتان انان را نمی شناسند و پیش اهل اسمان معروفند و دستشان به خون این شهیدان الوده نشده حاضر شوند و این بدن های پاک و قربانی های بی گناه پراکنده شده را دفن میکنند .
عزیز برادرم گمان نکن که خون های این عزیزان مان بی خون بها میماند و گوهر اشک های ما به رایگان از دست برود ما گروگان میثاق و عهدی هستیم که جد و پدر و عموی تو با خدا استوار کرده اند . این ما هستیم که باید قصاص گذشتگان را بگیریم و خدا به دست ما جبران این جنایت فراموش نشدنی را خواهد کرد .
مطمئن باش در این سرزمین بالای قبور این عزیزان بقعه ها ساخته میشود و پرچم انتقام زوال ناپذیری بالای قبرشان افراشته خواهد شد و هرچند که فرعون صفتان سر راه را بگیرند و ممانعت کنند باز هم پرهیزکاران و دوستان ما گروه گروه در شب و روز تا جهان بر پاست پروانه وار کنار قبورشان بگردند و ذکر و تسبیح خدا کنند و پیشانی تعظیم و تقدیس برای خدا بر این خاک نهند .
اینجا محل تقدیس فرشتگان و نزول رحمت خواهد بود . دانسته باش جوانمردانی از زوایای تاریخ که شیفته ی دین خدا و دوستان محمد و ال علی هستند تا ابدالدهر هر صبح و شامگاه مردان شان مردانه و زنانه شان خواهرانه در مجالس ماتم ما دور هم جمع میشوند و بر مصیبت ما ندبه و ذکر اوصاف ما کنند و ستمکار و ظالمین اولین و اخرین را لعن کنند هر جا ذکر خیری شود اول نام ما را میبرند و از ما ال محمد یاد میکنند .
اری اینجا بنایی اسمان سا در این ویرانه ی بلا بسازند که نه اب و نه اتشی هیچ گزند نرساند . اینجا محل تقدیس فرشتگان و تسبیح مومنان خواهد شد . ارام باش ما هنوز در اول ماموریت الهی هستیم . اماده باش . اماده که راه بسیار دور و دشوار است ...

راستی ، واقعا دو ماه دیگه دنیا تموم میشه ؟!!

یکی از عجیب‌ترین نظریه‌هایی که درباره سال 2012 وجود دارد نظریه‌ای درباره نابودی، تخریب یا تاریکی سه روزه زمین است که به تازگی در قالب ایمیل‌های مختلف که تلاش شده تاثیر‌گذار باشند، به همراه لینکی از وب‌سایت ناسا در میان کاربران اینترنتی منتشر شده‌است.

این نظریه عجیب می‌گوید در سال 2012 خورشید و زمین و مرکز کهکشان راه‌شیری، یا همان ابر قطور کیهانی میانی کهکشان  با یکدیگر همتراز می‌شوند و آسیب‌هایی به زمین وارد خواهد آمد، یا به گفته این ایمیل،‌ زمین برای سه روز در تاریکی مطلق فرو خواهد رفت.

در یکی از این این ایمیل‌ها آمده‌است: "ناسا پیش بینی کرده است که در 23-25 دسامبر 2012 (سوم تا پنجم دی 91) و در زمان تراز کائنات زمین به مدت 3 روز در تاریکی کامل به سر خواهد برد. دانشمندان آمریکایی تغییرات کائنات، خاموشی در کل کره زمین به مدت 3 روز از تاریخ 23 دسامبر 2012 پیش‌بینی کرده‌اند. این پایان جهان نیست، این هم ترازی جهان، جایی که خورشید و زمین برای اولین بار هم تراز می شوند. زمین از وضعیت کنونی که بعد سوم است به بعد صفر تغییر کرده و سپس به بعد چهارم تغییر می‌کند.

در این گذار جهان با تغییر بزرگی روبرو می‌شود و ما یک جهان جدیدی را خواهیم دید. پیش بینی شده است که این 3 روز تاریکی در روزهای 23، 24، 25 دسامبر 2012 (سوم تا پنجم دی ماه 91)خواهد بود، حفظ آرامش، در آغوش کشیدن یکدیگر، مناجات، خواب به مدت 3 روز بهترین راه حل است و آنهایی که بعد از این واقعه زنده می‌مانند با یک جهان نوین روبرو خواهند شد و متاسفانه افرادی که از این موضوع ترس به دل راه دهند خواهند مرد!"

اما این مطلب تا چه حد درست است ؟!

ادامه نوشته

کدام مرد جهان معنای این روضه را میفهمد ؟!

میخوام براتون روضه بخونم ... روضه ای که توی زندگی تون زیاد شنیدین اما این بار یه جور دیگه ... بذارین تا بهتون بگم ...
دخترا خیلی بابایی اند ... نمیدونم ، خیلی حس عجیبیه ... حتا اگه هزار سال مونم باشه ها بزرگ ترین پشتوانه مون باباهامونند ... از صبح که از خونه میره بیرون ، هرچی میشه تو دلامون میریزیم میگیم شب که بابا اومد خونه براش میگم ! حالا خدا نکنه تو این فاصله مثلا یه چایی که داغ بوده رو دست و پامون ریخته  باشه ... با این سن و سال تا میاد خونه اولین چیزی که میگیم همینه ! به خدا این برا خودم پیش اومده ... تا اومد خونه اولین چیزی که گفتم همین بود گفتم بابا صبح نبودی چی شد؟! اب جوش ریخت روم ... بابا سوختم ... بعد انگار همون نگاهش ، همون بوسه اش برام کافی باشه ... بعد به هر دلیلی وقتی بابات نیست دایی هات ، عموهات دقیقا حکم بابا رو پیدا میکنند ...
حالا بذار یه جور دیگه بگم ... همین دختر بابایی ، یه کم بعد یه پشتوانه ی دیگه هم پیدا میکنه ... یه مرد دیگه که میشه شریک عمرش ... همه جا حمایش رو لازم داره ... همین که اون هست احساس میکنه اگه همه ی دنیا علیه اش باشند هیشکی نمیتونه چپ نگاهش کنه ... باهاش احساس ارامش میکنه ... انگار که خوشبخترین فرد عالمه ...
حالا یه چیزی بگم ... اگه هر کس تو دنیا  ، هر کدوم از اون هایی که بالا گفتم ، یه کم سر به سر همون دختر بذارند ، میدونی چی میگه ؟! میگه : بذار
داداشم بیاد ...
به خدا باید برا این روضه بمیریم ... برا دخترایی که امشب بی بابا شدند ... برا دخترهایی که امشب دامناشون سوخت ... برا خانوم هایی که امشب شریک زندگی شون ، همسر اشون ، هم نفساشون رو از دست دادند ... برا زینبی که امروز هم بی حسین شده ، هم بی عباس ...
یه چیزی بگم ؟!
این مصیبت رو واقعا فقط یه خانوم محجبه میدونه ...
خانوم ها خیلی خوب معنی نگاه ها رو میفهمند ، یه وقتایی میشه وقتی یکی نگاه میکنه هی ادم روسری اش رو میاره جلو ... هی با چادرش بیشتر رو میگیره ...
به خدا از دست دادن این همه عزیز برا یه خانوم محجبه راحت تره تا بی معجر شدن ... به خدا خیلی سخته وقتی تمام مردای یه شهر  زل بزنند به صورت یه خانوم و چادرش سوخته باشه و نتونه کاری بکنه ...
حالا معنی این حرف رو میفهمی که حضرت سکنیه به اون شیعه ی باباش گفت : فقط یه خواهش پول بده به این نیزه دارها تا سر شهدا را از جلو ببرند تا مردم توجه شون به این سرهای بریده جلب شه و ما رو نگاه نکنند ... حالا میفهمی چرا دشمن گوش نمیداد و دقیقا سرهای بریده رو از بین زن ها میبرد ... حالا میفهمی چه حسی داره وقتی توی بازار برده فروش ها ادم رو بچرخونند ...
به خدا یه دختر خیلی میترسه وقتی بین چهار تا مرد غریبه سوار یه تاکسی هم میشه ... به خدا خیلی سکنیه میترسید وقتی بین اون همه مرد بی حیا بی یاور شده بودند ... به خدا خیلی ترسید وقتی تو مجلس یزید ، یه بی حیایی پاشد گفت : یزید این دختر اسیر رو به من بده ...
شما تا حالا ندیدین وقتی چهار تا دختر رو میسپارن به یه خانوم ، همه اش نگرانه ... هی دلهره داره ... هی میگه نه حالا اونجا نرو ، اگه بابات بود عیب نداشت ، اخه تو امانتی ... همه اش نگرانه ... تازه تو یه محیط همیشگی و عادی ...
حالا میدونی زینب چی کشید وقتی این همه دختر بهش امانت داده شده بود ... وقتی هم سفراشون سی هزار تا مرد مست بودند که برا پول هر کاری میکردند ... حالا میفهمی چرا زینب شب و روز نداشت و پلک روی هم نمیذاشت ...
حالا میفهمی اضطرار قلب زینب رو ؟!!!

ای جوانم ، اکبرم ...

بر بالین هر کدام که رسیده بود چند کلمه ای با هم حرف زده بودند ، سرشان را بر دامنش نهاده بود و بعد ... اما حالا که بر سر علی امده بود ...
از دور که می امد ، دید ازدحام شده ... دید که شمشیرها بالا و پایین میروند ... دید نیزه ها بالا میرود و پایین می اید ... همین که او را دیدند پراکنده شدند ... حالا بابا روی زانوهایش به سمت علی میرفت ... تسبیح عقیق بابا پاره شده و هر دانه اش سمتی از میدان افتاده است ... 
بابا صورت به صورت علی گذاشت ... انقدر این حال طولانی شد که همه گفتند حسین بر جسم علی جان داد ... عمه به میدان امد ... اخا ... اخا ... اما جوابی نشید ... دست بر شانه هایش گذاشت ... داداش ... دید کاری از دستش نمیاید ... مستاصل شد ... دست هایش را بر سرش نهاد ... رو کرد سمت مدینه ... صدا زد : مادر بیا کمکم کن ...
همان لحظه حسین سر از صورت علی برداشت ...
عمه میگفت : بابا کنار جسم کفن پوش عمو حسن قول داد که دیگر خضاب نکند اما چه خوب خضاب کرد کنار جسم عربا عربای علی ...
بابا در یک لحظه پیر شد ...
صدای پیرمرد کربلا دشت را پر کرد :
یا جعفر ... یا عون ... یا ابراهیم ... یا قاسم ... احملوا اخاکم ...
جوانان بنی هاشم بیایید ، علی را بر در خیمه رسانید
خدا داند که من طاقت ندارم ، علی را بر در خیمه رسانم

گهواره ام که تاب ندارد بدون من ... فکری به حال خاطره های رباب کن ...

گریه های عجیبش بی دلیل نبود ... همه فکر میکردند که علی از هوش رفته اما صدای هل من معین پدر را که شنید هیچ کس توانایی ارام کردنش را نداشت ... حالا دیگر حتا عمو عباس هم نمانده بود که ذره ای امید در دل اهل حرم مانده باشد ... صدای گریه های علی فضای خیمه گاه را پر کرده بود ... در این میان بابا اما معنای اشک های علی را میدانست ... اخرین سربازش اذن میدان میگرفت ... علی را خواست ...
زینب با گام هایی اهسته به سمت خیمه رباب میرفت و می اندیشید ...
رقیه کنار گهواره ی علی نشسته بود و با لطافتی خاص علی کوچک و نازش را نوازش میکرد ... و علی در میان گریه اش برای رقیه میخندید ...
حالا علی با بابای مهربانش عازم میدان جنگ است ... پدر اما این بار سوار بر شتر شده نه اسب ... که اسب وسیله ی نبرد است و بابا با کسی قصد جنگ ندارد ... و لباس رزم را از تن دراورده و عبای جدش ، رسول خدا را به تن کرده ... 
تا به میدان رسیدند پیرمردان لشکر عمر سعد گفتند : حسین عبای جدش را پوشیده ، قرانی را در زیر ان نهاده تا ما را به ان قران قسم دهد ...
و بابا از زیر عبا ، قران جیبی خود را ، علی اصغر خود را ، بیرون اورد ...
صدا زد : مشکل شما با من و مردان خاندان من است ... این طفل شیرخواره است ... ابش دهید میمیرید ، ابش هم ندهید میمیرد ... اصلا اگر نمیخواهید به من اب دهید او را ببرید سیرابش کنید و بیاورید ...
همهمه ای در لشکر افتاد ... ما که با کودک شش ماهه سر جنگ نداریم ... عمر سعد نگاهی به اطرافش کرد ... مشکل گشای لشگرش انجابود ... حرمله را میگویم ... پرسید پدر را بزنم یا پسر را ؟! عمر سعد گفت : همان که نامش علی است ، همان را بزن ...
و دستان بابا از خون علی گرم شد ... تنها کاری که کرد بند قنداقه را باز کرد تا علی راحت دست و پا بزند ...


علی جان ، حالا بگذار تا برایت از بعدش بگویم ... از بابایت که بعد از تو بلاتکلیف شده بود ... از صداهای خنده ی حرمله ... علی جان ، بعد از تو سینه های مادرت پر از شیر شده بود و ولی دیگر تو را نداشت ... بعد از تو گهواره ات تاب نیاورد زیر دست و پاهای اغیار ... همان موقع که به غارت رفت شکسته شد اما مادرت هر شب در خواب دستانش گهواره ی خالی تو را تکان میداد ... علی جان ، دیگر چیزی برایت نمیگویم ... فقط یک حرف ... بعد از تو ،  موهای خواهرت رقیه از غصه ی تو سپید شد ...
غریب کربلا ... حسیـــــــــــــــــــــن

مهمان تو شده ام ... تو که کریمی و کریم زاده ...

قدش کوتاه تر از ان بود که بر اسب سوار شود ... جثه اش ریز تر ازانکه لبلس جنگ بپوشد ... اما مصر به جنگیدن بود ...
امانت ، امانت است ... او هم ، امانتی حسن بود و این یعنی قاسم برای عمو حسین عزیزتر از علی اکبر است ... حق بده به حسین که اذن میدانش ندهد ...
دلش گرفت ... گوشه ای کز کرده بود ... نجمه هم که تاب غصه های او را نداشت ... کنارش نشست ... دستی بر موهایش کشید ... قاسم تکانی خورد ... گفت : عمو اذن میدان نمیدهد ... نجمه لبخندی تلخ زد و گفت : زودتر میگفتی پسرکم ... بازوبندش را باز کرد ... نامه ای را از بازروبند قاسم بیرون در اورد و گفت : بیا این هم اذن میدان ... دیگر چه میخواهی ؟!گوشه ی چادر نجمه را بوسید و تا کنار عموجانش پرواز کرد ...
حالا دست خط بابا حسنش ، حسن ختامی شده بود برای عمو حسین ...
به میدان رفت و دلاورانه جنگید ...
که شمشیری از قفا بر تنش فرود امد و جام عسل حسن مجتبی به زمین ریخت ...



نمیدانم نعل تازه با تن سیزده ساله ات چه کرد ؟! نمیدانم چرا میگویند بر خلاف مادرت حضرت زهرا تو قد کشیدی در زمین کربلا ؟! نمیدانم چه دیدی که مرگ در نظرت از عسل شیرین تر امد ؟! نمیدانم سرت زیر پای اسبان چه شکلی شده بود ؟! نمیدان عمویت چگونه بدنت را به خیمه برد ؟! نمیدانم قاسم ...
اما میدانم که حالا در بهترین مقام جهان ایستاده ای ... میدانم قبل از رسیدن به سن تکلیف ، تکلیفی را ادا کردی که شیوخ از درک ان بی بهره بودند ... میدانم که تو ، حالا ،میتوانی با نگاهی به من زندگیم را زیر و رو کنی ... تو فرزند کریم ال محمد هستی ... بی دلیل نیست که امشب در خانه ی تو امده ام ... نگاهی مرا مهمان کن ای پسر دختر رسول خدا ...
 

کاش من هم ، چون تو ...




به حالت غبطه میخورم ، حر ...
تو تجسم ازادگی و ازادانه زیستنی ...
تو تجسمی از حریتی و تجسمی از توبه ...
و خدا میداند تو هم در چه خوف و رجایی بودی زمانی که به سمت خیمه اباعبدلله می رفتی ...
خوشا به حالت ای حر ...
همیشه به ادب و انسانیت تو غبطه خورده ام ...
و همیشه بر این باور بودم که تو ، هرچند همان ابتدا پایت لرزید اما هرگز انچه را که میدانستی تکذیب نکردی ... تو نمیدانستی که ماجرای حسین چیست و چرا باید راه بر او بسته شود ؟! اما میدانستی که او پسر حضرت زهراست ... میدانستی که حرمت پسر پیغمبر زیاد است و نباید نماز جماعتی جدا برگزار کنی تا حسین در ان زمان و ان مکان است ... تو میدانستی که نباید دل مادرش را برنجانی و زمانی که حرف از مادر تو شد سرت را پایین انداختی و با ادب ، گفتی که مادر تو بانوی و سرور مادر من است ...
داشتم فکر میکردم که تو هرگز نامه ی دعوت نداده بودی ، هرگز با مسلم بیعت نکرده بودی که حالا بیعت شکنی کنی اما ... اما تو حر شدی ، ای حر ...
حر خوشا به حالت ... سلام من بر روح پاک و بر جسم پاکیزه ات ... و بر خاک پاکی که بر آن ارمیده ای ...
ما را هم دعا کن ، نزد ارباب مان ...

ببین ، من صبوری کردم ... حالا منتظرم تا تو جبران کنی ...


سلام کرد و نشست ... خسته ی خسته بود ... حتا توان ایستادن هم نداشت ... از سفری دور برگشته بود ... سفری دور و دراز و پر از زیبایی ... حالا که رسیده بود اما ارام تر شده بود ... میگفت و گریه میکرد ... میگفت که به قولش عمل کرده ... میگفت پیام رسان خوبی بوده است ...
حالا ارام تر شده بود ... شروع کرد از همان ساعت اول تعریف کردن ... گفت و گفت و گفت و هر جا که میخواست شاهد بگیرد میگفت : خودت که بودی ، میدیدی ... حالا دیگر به پایان داستان رسیده بود ... رسیده بود به خرابه ی شام ... از خجالت سرش را پایین انداخته بود ... انگار که نداند باید چه کار کند ... تنها چیزی که به زبانش امد همین بود ... داداش یادت هست آن روز پر بلا ، وقتی جنازه ی دوپسرم را اوردی حتا از خیمه ام بیرون نیامدم ؟! یادت هست که صبوری کردم ؟! حالا بیا و جبران کن ... به رویم نیاور که دختر سه ساله ات همراهم نیست ... و بعد باز دوباره گفت : خودت که شاهد بودی ... اصلا تو خودت دنبالش امدی ... رقیه ات بیتاب دیدار تو شده بود ... من ... من ...  من نتوانستم ...



 


دیگر نتوانست ادامه دهد ... اهسته از جایش بلند شد ... چادر خاکیش را بر سرش کشید تا انجا که میتوانست قامت خمیده اش را راست کرد و به راه افتاد ... صدای دختری بی پناه را شنید ... عمه ؟! کجا میروید ؟! ارام و خسته پاسخ داد : پیش عمویت عباس میروم ، میوه ی دلم و راه علقمه را به پیش گرفت ...

این ، سومین محرم بی تو ...


سلام اقای نجومی عزیز :

زندگینامه آیت الله نجومی

این سومین محرمی است که بی شما بر این شهر میگذرد ...
سومین باری است که بی پناه شدن دسته های سینه زنی را میبینیم ...
بدون شما یک سال باز به خانه تان سر زدیم  ، چه فایده که انجا بی شما فقط اجر و گل بود ...
دلم برای بیسکوییت هایی که از دستان تان میگرفتیم تنگ شده ... برای آن شربت هایی که بعد از سینه زنی به هیئتی ها میدادید ... برای اینکه گوشه عبایتان را بوسه بزنیم و عاجزانه التماس دعا بگوییم ...
برای اینکه از ان کوچه ی تنگ و قدیمی شهر رد شویم و هروله کنیم و بر سر بزنیم و بعد انگار به صاحب عزای اصلی روز عاشورا رسیده باشیم وقتی نگاه مان به نگاه تان افتاد تسلیت بگوییم ...
نور شهر ما ... یادم هست که بزرگترین پناه مان بودید هنگام بی پناهی ها ... یادم هست که ارامشتان ، نگاهتان ، صدایتان سکونی بود بر همه ی بی تابی هایمان ... یادم هست که ملجا دل شکستگی هایمان بودید ... یادم هست ...
حالا مزارتان عاشقانه ترین زیارت گاه ما شده ... حالا ... حالا هنوز بعد از این چند سال عاشقتان هستیم ... هنوز همه جا ، هر کس که بخواهد دعا کند اول برای شما ، نور دیده ی شهر دعا میکند و بعد برای خودش ... هنوز باورمان هست که شما هستی ... 
دعایمان کنید ... دعا کنید که محرمی در پیش است و کربلایی در پشت سر ... دعا کنید که حر شویم و حر بمانیم و حر بمانیم ...
دعایمان کنید که سخت محتاج دعاییم ...

 

تو حسیـــــــــــــــــــــــن باش ، من زینبت میشوم ...

 

خداحافظی این بار یک جورایی فرق دارد؛ شهید ولی الله استرآبادی، ببیست روزه داماد، برای چندمین بار عازم جبهه است. همسر ولی الله، قرآن را نگه داشته یک کاسه آب زلال یک اقیانوس بغض و بیقراری توی دلش، می خواهد شوهرش را از زیر قران خدا رد کند.

همان قرآن سفره عقد. دست و دلش می لرزد. ولی الله بچه مسجد اللهیان، رزمی کار، لیدر بچه حزب اللهی های محله ایران‌مهر پائین گرگان، با لبخندی از مهر قرآن را بوسید. چندم قدم که دور شد. ایستاد و اشاره کرد.

زن دوقدم برداشت، ولی الله گفت: بمان. جلو رفت. آرام در گوش همسرش گفت: یک امانتی برات گذاشتم لای قرآن؛ به مادر اینا نگو. حلالم کن.

و رفت...

*

زن رفت داخل اتاق خودش، قرآن را با احترام باز کرد. نامه را برداشت. بوسید. یک نامه، خیلی عاشقانه. کوتاه نوشته بود:

« بچه های عاشق امام حسین(ع)، حسینی شهید می شوند. منِ شهید ولی الله استرآبادی، از اصحاب کربلا، چون مولایم سیدالشهدا، سر از بدنم جدا می شود؛ باید صبور باشید، چون زینب(س) خیلی صبور باش. دیدار در بهشت. تو صبورباش...»

برای واندن باقی ماجرا به ادامه ی مطلب بروید ...

ادامه نوشته

حس این پست را فقط یک کرمانشاهی میفهمد ...

 

علی عمی عزیز سلام ...

برادر خوبم حالت چه طور است ؟! این روزها چندمین محرمت را پیش ارباب میگذرانی ؟! تو اولین جوان هیئت مان بودی که پیش خود ارباب رفتی ... اولین هم نسل من که شهید شدی ... هیچ وقت چهره ی معصومت را در  محرم های سرد ان سال ها و کوچه های پر از برف و یخ خانه ی اقای نجومی از یاد نمیبرم  ... چهره ی مظلومانه ات که با گل زدن اراسته شده بود ... راستی دیشب هر چه فکر کردم یادم نیامد که اول تو پیش خدا رفتی یا اقای نجومی ... نمیدانم ... اما مطمئنم حالا در بهشت پیش هم هستید ...
علی جان ، راستی تو از فاطمه خانوم خبر داری ؟! او هم پارسال همین روزها امد پیش ارباب ...
انگار همه ی خوب های جهان چند روز مانده تا محرم خودشان را به خود ارباب میرسانند مثل تو  ، مثل اقای نجومی ،مثل فاطمه خانوم، مثل حاج حسن ... مثل ... مثل همین هم هیئتی عزیزمان ... همین جوانی که امروز تا پیش خدا بدرقه اش کردیم ... مثل شهید جعفر نامبرداری ...
علی جان ، غربت امروز جوان ۱۸ ساله ی هیئت مان مرا یاد غروب غم انگیز تو انداخت ... یاد قد و بالایت که چیزی از ان بازنگشت ... یاد مادرت که چه صبورانه پذیرفت که تو نذر علی اکبر بودی ... امروز هم مادر جعفر میگفت : پسرم فدایی رهبر است و خودم هم ...
علی جان ، خوب هیئت به پا کرده اید پیش ارباب بی کفن ... یادت هست حاج یزدان همیشه میگفت : مستمع باید دل به روضه بده ... شماها دل دادید نه ماها ... دم همیشگی مان یادت هست :
برای دیدن بی سر نباید سر به بدن داشت
کفن رو میخوام برا چی مگه اربابم کفن داشت
علی جان ، نمیدونم مین با بدن تو و جعفر و بقیه ی دوستات چی کار کرده ... نمیدونم مادراتون چی کشیدن وقتی بدناتونو دیدند ... نمیدونم .... اما ، شما دل دادید ... شما رسیدید به خدا ...
حالا توی هیئت  تون خوب مراسم به پا کنید و ما راهم یاد کنید پیش ارباب بی کفن ...
شهادت تون مبارک ...

میلاد امام هدایت مبارک ....

دشمنان بدانند همان طور که ما حسین حسین میگوییم همان طور که ما دوست دوستان امیرالمومنین و دشمن دشمنان حضرت زهراییم برای امام عزیزمان امام هادی هم جان میدهیم ....

دشمنان بدانند که با تحقیر و توهین هیچ چیزی از شان ما پیروان صادق ال محمد و رهبران اسمانی مان کم نمیشود و فقط خودشان در دید جهانیان خوار و حقیر خواهند شد ...

بدانید که سالها قبل امام خوبمان حضرت سجاد در وصف اجداد پلیدتان فرمود : " خدا را سپاس که دشمنان ما را از میان احمق ها برگزید " و ما نیز هنوز بر این نعمت خدا سپاس گزاریم ...

و سپاس خدای مهربانی را که برای ما امامانی را قرار داد تا بعد از این همه سال هنوز خار چشم شما باشند و خوار چشم شما باشیم و هنوز از ابهت انها پشت دشمنان بلرزد ...

راستی فردا و همیشه یادمان نرود خواندن یادگاری امام هادی را ، جامعه ی کبیره را ...

برای خواندن تعدادی از معجزات امام هادی به ادامه ی مطلب مراجعه کنید ...

ادامه نوشته